من همیشه از این حجم مزخرف بودن خودم تعجب می‌کنم! گاهی از تعجب زیاد شاخ درآوردم و از خریت به گاویت ارتقا پیدا می‌کنم! هر طور که محاسبه می کنم مزخرف بودن و بیخود بون باید حدی داشته باشه! حالا درسته یکی از بزرگان گفته اون چیزی که انتها نداره حماقت بشره ولی باز هم منطقی اینه که این حماقت یه جایی متوقف بشه!

آقای عزیز! خانم لطیف! شما قضاوت بفرما. من الان هزار تا کار عقب مونده دارم، در آستانه اخراج از کارم هستم، فقط مونده به علت اهمالکاری با یه تیپا بندازنم بیرون، حتی رئیس در خروجی رو بهم نشون داده. با این وضعیت، پس من چه مرگمه؟ چرا کار نمی کنم؟ آیا روی گنج نشستم؟ نه والله! اگه این حماقت نیست پس چیه؟!

من از خدا در تعجبم که هدفش از خلق موجوداتی مثل من چیه؟! این بود بی نقص بودن خلقت خدا؟! استقغفرالله، فقط مونده به حماقتم، کفرگویی هم  اضافه بشه و بشم یه احمق لامذهب! 

اینا که تا الان نوشتم خودخوری بو اما در مورد من، چیزی بیشتر از خودخوری نیازه: خودزنی! بله، وقتی جای چوب آقامعلم و کمربند پدر خالیه، خودت باید ترتیب خودت رو بدی. باید خودت رو ادب کنی. کودک درون عزیزه اما ادب از اون هم عزیزتره. ادب مرد به از دولت اوست. 

اگه خودزنی جواب نده، قدم بعدی میتونه خودکشی باشه. خودکشی دو وقت اتفاق می افته: وقتی که دنیا را لایق خودت ندونی، یا وقتی که خودت را لایق دنیا ندونی. در مورد فردی مثل صادق هدایت (با این همه سواد و هنر) احتمالا حالت اول بوده اما در مورد من (در صورتی که این وضعیت مزخرفم ادامه پیدا کنه) حالت دوم مصداق پیدا کنه. البته من امیدوارم سر عقل بیام و از خر شیطون پایین بیام و کارم به اون جاها نکشه. دعا کنید.