شرر

یادداشتهای محسن صالحی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنز بلند» ثبت شده است

آخرین سامورایی

فرشاد سامورایی وقتی منو از دور دید دستش رو گذاشت پشت گردنش و شروع کرد بشین - پاشو رفتن. این یعنی: خیلی ارادتمیندیم.
دستم رو بلند کردم. یعنی: آزاد؛ خواهش می کنم.
بدو - رو اومد طرفم. وقتی بهم رسید جهت احترام پای راستش رو کوبید به پای چپ.
گفتم: «دلام دامورایی!»
- دلام سوزوکی! دلام ستاره! دلام پرستو!
- خیلی چاکرم!
- اسیرتم درگیرتم مریضتم علیلتم خلیلتم جلیلتم!!
بطری آب رو از دستم گرفت و گفت:
«سلامتی کلاغ!
سلامتی زغال که همیشه روسیاهه!
سلامتی خورشید که این همه ستاره داره و هیچ ادعایی نداره اما یک سرهنگ [...] سه ستاره داره و خوار ملتو [...]!
سلامتی اونی که از پل نامردی می گذره و تو دریای مردی غرق می شه!
سلامتی ماهی که زیر آب خفه نمی شه!
ساقی و باقی!»
گفتم: «نوش!»
بطری رو سرکشید.
پوتینش برق می زد. با خط اتوی لباس خیارشوریش می تونستی گردن نامردو قطع کنی! لبه ی کلاهش رو شکونده بود جوری که به شکل یه هلال رو به بالا دراومده بود.
گفتم: «دامورایی! تو که سراپات از تمیزی برق می زنه پس چرا بغلای کلات کثیفه؟!»
با ناراحتی جواب داد: «فحش نده سالار! کثیف نیست، به کی بگم رنگش رفته و این جوری شده.»
- چرا کلاتو عوض نمی کنی؟!
- آخه خودزنی داره برا یه سرباز پایه بالا... می خوای برات بخونم؟
- بخون
- پردردم پردردم...واسه عشقش چه ها کردم... توبه کردم که دیگه عاشق نباشم...
وقتی خوندنش تموم شد، با بغض گفت: «به خاطر حاج خانمه که اینجام...اگه بهش برسم هیچی دیگه از خدا نمی خوام...»
اینو گفت و کوه غمشو برداشت و رفت.


تابستان88

موافقین ۰ مخالفین ۰

سامانه

بابا هر چی می‌کشیم از این سامانه می‌کشیم! 

این ساسانه بچه خوبیه. سمانه هم خیلی خوب و تودل‌برو هست. اما این سامانه پدر ما رو در آورده! 

میریم بانک، میگن سامانه قطعه. میریم ثبت نامِ یارانه، میگن سامانه بالا نمیاد. 

اصلاً، این سامانۀ اداره‌های دولتی، سامانه نیست، خرابه است؛ بی سر و سامانه. دولت به جای اینکه اینقدر سامانه رو زیاد کنه، باید یارانه رو زیاد کنه.

 از طرف دیگه، این سامانه‌های پیامکی هم که هی پیام تبلیغاتی میفرستن.

 این سامانه پرفشار هوا هم هر چند وقت میاد سیل یا یخبندون راه میندازه. 

البته خیلی قدیم‌تر، سامان‌های خوب هم داشته باشیم. مثلاً یه سلسله داشتیم به اسم سامانیان که باعث رشد و شکوفایی زبان فارسی شدن. 

تو این خاندان سامانیان یکی بوده به اسمِ «سامان خدا»؛ همون سامان‌الله. ظاهراً وقتی باباش می‌خواست صداش کنه، نمی‌گفت: «سامانِ بابا بیا اینجا». بلکه میگفته: «سامانِ خدا بیا اینجا». حالا شما هی بگو، سامانیان خداپرست نبودند.  


موافقین ۰ مخالفین ۰

خودخوری، خودزنی،خودکشی

من همیشه از این حجم مزخرف بودن خودم تعجب می‌کنم! گاهی از تعجب زیاد شاخ درآوردم و از خریت به گاویت ارتقا پیدا می‌کنم! هر طور که محاسبه می کنم مزخرف بودن و بیخود بون باید حدی داشته باشه! حالا درسته یکی از بزرگان گفته اون چیزی که انتها نداره حماقت بشره ولی باز هم منطقی اینه که این حماقت یه جایی متوقف بشه!

آقای عزیز! خانم لطیف! شما قضاوت بفرما. من الان هزار تا کار عقب مونده دارم، در آستانه اخراج از کارم هستم، فقط مونده به علت اهمالکاری با یه تیپا بندازنم بیرون، حتی رئیس در خروجی رو بهم نشون داده. با این وضعیت، پس من چه مرگمه؟ چرا کار نمی کنم؟ آیا روی گنج نشستم؟ نه والله! اگه این حماقت نیست پس چیه؟!

من از خدا در تعجبم که هدفش از خلق موجوداتی مثل من چیه؟! این بود بی نقص بودن خلقت خدا؟! استقغفرالله، فقط مونده به حماقتم، کفرگویی هم  اضافه بشه و بشم یه احمق لامذهب! 

اینا که تا الان نوشتم خودخوری بو اما در مورد من، چیزی بیشتر از خودخوری نیازه: خودزنی! بله، وقتی جای چوب آقامعلم و کمربند پدر خالیه، خودت باید ترتیب خودت رو بدی. باید خودت رو ادب کنی. کودک درون عزیزه اما ادب از اون هم عزیزتره. ادب مرد به از دولت اوست. 

اگه خودزنی جواب نده، قدم بعدی میتونه خودکشی باشه. خودکشی دو وقت اتفاق می افته: وقتی که دنیا را لایق خودت ندونی، یا وقتی که خودت را لایق دنیا ندونی. در مورد فردی مثل صادق هدایت (با این همه سواد و هنر) احتمالا حالت اول بوده اما در مورد من (در صورتی که این وضعیت مزخرفم ادامه پیدا کنه) حالت دوم مصداق پیدا کنه. البته من امیدوارم سر عقل بیام و از خر شیطون پایین بیام و کارم به اون جاها نکشه. دعا کنید.


موافقین ۰ مخالفین ۰